تنها ماندم

پرتگاههای جنسیتی

به قدری این مقاله زیبا بود که به محض خواندن آن تصمیم گرفتم آن را در وبلاگ گذاشته تا دوستان هم بی بهره نمانند.

واقعیت دردناک جامعه‌ی سنتی این است که زنی که ازدواج می‌کند، با هویت شوهرش هویت خانوادگی می‌یابد. در فضایی که تأکید دایمی روی اهمیت خانواده و نقش زن در خانواده به‌عنوان مادر تا جایی تکرار می‌شود که تا مغز استخوان نفوذ می‌کند، زن هویت فردی خود را هرگز پیدا نمی‌کند یا این‌که با ازدواج آن را به‌دست فراموشی می‌سپارد. قانون کشور هم رسماً با انتصاب مرد به‌عنوان "رییس خانواده" این را به باور رسمی و تاحدودی عمومی جامعه تبدیل می‌کند. بدین‌ترتیب زن در رابطه‌ی ازدواج، گذشته از علاقه‌ی عاطفی، نوعی وابستگی فردی احساس می‌‌کند؛ ضمن این‌که اگر شاغل نباشد، وابستگی اقتصادی به شوهر نیز دارد. هویت زن پس از ازدواج با هویت شوهرش معنا پیدا می‌کند و از همین‌رو هنگامی که زن شوهرش را به‌هردلیلی از دست می‌دهد، هویت خانوادگی خود را که همه‌ی هویت فردی و اجتماعی او به‌شمار می‌رود، از دست داده و بی‌هویت باقی می‌ماند؛ حتی در نگاه خودش.! بگذریم از شکافتن این مقوله‌ی دردناک که چرا فرهنگ جامعه‌ی ما کرامت انسانی زن مجرد را چنان انکار می‌کند که حتی خود زن نیز اثری از آن در ذهن خود نمی‌یابد.
زن تا هنگامی که ازدواج نکرده است نیز جایگاه چندان امنی ندارد و با این وحشت روبه‌رو است که هنوز هویت اجتماعی به‌دست نیاورده است و از احترام اجتماعی کافی برخوردار نیست و از این‌رو به‌راحتی در همه‌جا پذیرفته نمی‌شود. نیز وحشت از فرهنگی که انگ "تُرشیده" و "خانه‌مانده" را به او خواهد زد، با اوست.
بگذارید این گفتار حول محور ازدواج باقی بماند؛ پرتگاه فرهنگی و حتی مجازات‌های گوناگون برای زنی که به رابطه‌ی عاطفی یا جنسی خارج از ازدواج بیندیشد چنان دهشتناک است که در این نوشتار کوتاه نمی‌گنجد.
با این قانون خانواده که اکنون وجود دارد، زن پس از ازدواج همواره با این وحشت روبه‌روست که شوهرش ممکن است زمانی سر او هوو بیاورد یا صیغه بگیرد یا او را طلاق دهد. از این‌رو، زن در چارچوب ازدواج، امنیت عاطفی ندارد و نمی‌تواند بدون هراس از این‌که شوهرش چه خواهد‌کرد و چه بلایی سر او خواهد آورد، زندگی‌کند. زن در خانواده در جایگاه خطرناکی به‌سر می‌برد که هول لغزیدن به ورطه‌ی فقر و بی‌کسی، همزمان وجود دارد. افزون بر آن، زن همواره وحشت از دست دادن فرزندانش را نیز دارد! زنی که به‌هر‌دلیلی شوهرش به او بی‌علاقه شود، نه‌تنها جایگاه خود در قلب شوهرش را از دست داده، و نه‌تنها موقعیت اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و خانوادگی خود را از دست می‌دهد، بلکه حتی رابطه‌ی ساده‌ی مادرانه با فرزندانش را هم از دست خواهد داد.
برخی محیط‌های اجتماعی پس از انقلاب ۵۷ برای زنان آزادتر شده است و قُبح حضور زنان در اکثر قریب به اتفاق محیط‌‌هایی که به‌طور سنتی برای زنان نامتعارف بود، ریخته است. اما هنوز زنان در خیابان‌و محل کار احساس امنیت نمی‌کنند. متلک‌گویی، آزار و سوءاستفاده‌ی جنسی در هر جایی، از خیابان گرفته تا محل کار و حتی مطب دکتر، رخ می‌دهد. هیچ‌گونه تلاش جدّی برای تأمین امنیت اجتماعی زنان در اماکن عمومی صورت نمی‌گیرد. جداسازی جنسی نه‌تنها کمکی به حل مسأله نکرده است، بلکه به‌گونه‌ای رفتار آزاردهنده‌ی جنسی مردان را توجیه می‌نماید؛ بدین مفهوم که گویا اگر زن و مرد غریبه در کنار هم باشند، می‌توان انتظار آزار جنسی و متلک‌را داشت و به‌این‌دلیل بهتر است که زن و مرد غریبه جدا باشند تا چنین اتفاقی نیفتد! این شیوه‌ی برخورد با مسأله‌ی ناامنی اجتماعی زنان در واقع کتمان مسأله و پروبال دادن به آن است. به مردان به‌طور غیرمستقیم این پیام داده می‌شود که رفتار آزارگرانه‌ی شما در مقابل زنان طبیعی است و شما اختیاری بر رفتار خود ندارید و تنها راه درمان این مشکل اجتماعی جداسازی جنسی است! نیز به زنان این پیامِ غیرمستقیم داده می‌شود که شما قربانیان آزار جنسی مردان هستید و بهتر است که با جداسازی جنسی از آن‌ها دور بمانید تا آسیب نبینید. در کشورهای غربی، برای این مسأله یک راه‌حل ساده وجود دارد: هر فردی مسؤول رفتار خویش است، آزار جنسی یک رفتار طبیعی به‌شمار نمی‌رود، بلکه جُرم محسوب می‌شود و فرد مجرم مورد پیگرد قانون و مجازات قرار می‌گیرد. تا هنگامی که مردان در جامعه موظف به رفتار احترام‌آمیز و مسؤولانه نسبت به زنان نشوند و آزار جنسی جرم شمرده نشود، وحشت از ناامنی اجتماعی در ذهن هر زنی وجود دارد.بارها از مادرم شنیده بودم که می‌گفت "نمی‌خواهم حتی یک ساعت بعد از پدرت زنده باشم"! و گاه می‌افزود "نمی‌خواهم زیردست کسی باشم"! اکنون در روند پژوهش درباره‌ی وضعیت زنان است که می‌توانم واژه‌هایی برای توصیف درد اجتماعی سهمناکی که همه‌ی عمر باعث وحشت مادرم شده بود، بیابم. مادرم از پرتگاه‌های جنسیتی می‌ترسید! این‌گونه وحشتِ مادران ما، مادرانی که صمیمی‌ترین و مهربان‌ترین موجوداتی هستند که می‌شناسیم، ننگ جامعه است!

دکتر سهیلا وحدت * ‌دکترای برق و کامپیوتر از دانشگاه ایالتی کالیفرنیا - برکلی و از فعالا‌ن جنبش زنان

   + شیرین ; ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

بی تو بودن من

 

طوفانی نا آرامم  موجی مگر که به ساحل کشاندم

در تلاطم لحظه ها .............ساعت ..تیک تاک

می خزند این ثانیه های بی تو بودن من

طوفانی بی خوابم .........نگاهی  ازتو مگر به خوابم کشاند

و این آغاز تمام من است ....این بی تو بودن من

   + شیرین ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۸
comment نظرات ()

توقع زیادی

درست زمانی که فکر می کنی همه چیز روبراه است و همه چیز خوب یک دفعه یک بدبختی نو روی سرت آوار می شود اول فکر می کنی که کابوس است اما نه صبح که چشمهایم را باز می کنم اول لبخند می زنم سام روی تخت خودش آرام خوابیده و بعد یک دفعه یادم می ْآید تمامی این بدبختی جدید را و شاید امتحان الهی را ....باز خدا را شکر که سام هست ...سالم است و من و او با همیم و خدای مهربانی که درها را می بندد به چه حکمتی نمی دانم .... دوهفته است که ننوشته ام موعد کتابم نزدیک شده ....باید از ناشرم وقت دوباره بگیرم ...شبها از فرط غصه خوابم نمی برد از اینکه تنهایم از اینکه بگذار بگویم اصلا چرا نبایدبگویم که وقتی ازعزیزان خودت زخم می خوری نمی توانی حرف بزنی نمی توانی بگویی ....وقتی نگاههای پدر را سنگین ببینی وقتی به خاطر شیطنت پسر کوچکت کسی تو را نخواهد حالا باید بروی کجا؟ باکدام سرمایه ؟اصلا باکدام شهامت ..در کدام خانه ماوا بگیری و مطمئن باشی که امن است ...به که دردهایت را بگویی ..می خواستم پرواز کنم میخواستم خودم باشم....همه تو را می خواهند مثل کفتار چون هنوز جوانی ..هنوز زیبایی ...من چه ؟ من هیچکس را نمی خواهم ..فقط می خواهم با پسرم آرام زندگی کنم توقع زیادی است ؟

   + شیرین ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٢
comment نظرات ()

تابوت گذشته

امروز هم گذشت ...مثل تمام روزها ...با اینکه بهتر شدم اما هنوز رنج می کشم رنجی که در تمام رگهایم می لغزد و سر می خورد و به قلبم سرریز می شود .....کم کم از تابوت گذشته ام بلند می شوم .....من از دوباره مردن بیزارم ...باغ را برایم مهیا کن ...!!!می خواهم باد  موهایم را نوازش کند ...می خواهم در شکوفه های سپید گم شوم ...می خواهم هوا را بنوشم و با پروانه ها بخندم ...می خواهم گوش باغ از خنده های من پر شود ...... من باشم و تو باشی و شراب شیراز...

   + شیرین ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٤
comment نظرات ()

من خوبم

نزدیک به یک سال است که دراین وبلاگ چیزی ننوشتم ...دلایل زیادی دخیل بودند که من چیزی ننویسم اما بالاتر از همه تنبلیم بود ..این یک سالی که گذشت اتفاقات زیادی افتاد ..سختی ها دور دورتر شدند و آرامش نزدیکتر..درهای رحمت خدا به رویم باز شد ...بعد از کلی بیکاری و تبعات آن ناشری از نوشته های من خوشش آمد و اکنون من می نویسم و او چاپ می کند کاری که همیشه آرزویش را داشتم ..کنار سام باشم و درآمد داشته باشم ....و امروز بعد از فراز ونشیبهای بسیار ..من خوبم ...من لغزش نکرده ام ..بعد از 2 سال و نیم که از جدایی ام می گذرد ...خوبم ...ممکن است اشتباه کرده باشم اما ...خوبم!!!...عاشق پسرم هستم هر چند که هنوز موقعیت من ایده آل نیست اما حداقل به خودم ثابت کردم که می توان خوب بود و خوب ماند ....و اینها همه لطف خدای بزرگ است ......

   + شیرین ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٤
comment نظرات ()

دست خانم ناهید نوری درد نکنه

به نام خدایی که زن آفرید             حکیمانه امثال ِ من  آفرید

خدایی که اول تو را از لجن             و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی            برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا           شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد            مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من              رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف           مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما                بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس­ ات نمود          مرا خانه­ داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب        شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر               براد پیت من را حَسَنْ  آفرید !

برایم لباس عروسی کشید               و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را              مساوی تر از سهم من آفرید

                                                                        

                                                                  ناهید نوری

   + شیرین ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳
comment نظرات ()

زن مطلقه !!

می خوام بگم که هر موقع که نا امید شدم و روزگارم سخت شده یه دری به روم باز شده که نمی دونم چطوری و از کجا ...مشکلی که ما زنهای تنها داریم که البته برجسته ترین اونها نداشتن اعتماد کافی به جنس نر و همین باعث می شه که یا تا آخر عمر تنها باشیم و یا اینکه دست به انتحابهایی بزنیم که عموما غلط هستند ..و اینکه شاید آزادی که زن مطلقه بعد از طلاقش پیدا می کنه باعث بشه که اشتباهات زیادی رو تجربه کنه البته همه نه ولی خیلی از این زنها به محض جدا شدن خانه ای مجردی (مستقل )می گیرند و راه رو برای مردهای فرصت طلب ایرانی باز می کنن شاید دنبال اون آزادی می گردن که تو خونه شوهر از اون محروم بودن و حتی محرومیتهایی که تو خونه پدری داشتند. اما عموما اگه سطح آگاهی خوبی داشته باشن می تونن از فرصت تنهایی نهایت استفاده رو ببرن ..مطالعه کنن ادامه تحصیل بدن و....اما من غصه می خورم بعضی وقتا با خودم می گم چرا کمبودهای بعضی خانمهای مطلقه سبب بشه که کارهایی بکنن اسم زن مطلقه ..اینطوری بشه که حالا تو جامعه می بینیم ..مقوله سکس ...دستیابی آسان به این خانمها .. ومن دلگیر می شم ..می دونم تنهایی خیلی سخته ..می دونم وقتی ساعت ١١ شب بچه ات رو بغل می کنی و می بری دکتر...و اونوقت زنایی رو می بینی که با شوهراشون اومدن و بچه اشون رو ناز و نوازش می کنن و هزار عشوه و ناز برای شوهراشون و ..تو و بچه ات زل می زنید به اون تکیه گاه به اسم پدر.. و .. دیگه نگم سخته ..ویا شبا که سرم خم میشه روی کتاب و فکرم درگیر هزار مسئله و..بی پولی ..بیکاری ...و جواب نداشتن بابا کجاست سامی ...کنایه های دوست قدیمی ...کناره گیری دوستای هم دوره دانشگاه به لحاظ مطلقه بودنت ....و اینکه حتی نمی تونم بلند گریه کنم ...تنهایی و نگاه هیز مردای همسایه و نگاه سرزنش بار زنای همسایه و فامیل و هزار غیبت پشت سرت ...اما ...میشه دوباره انتخاب کرد فقط نباید کور شد نباید مشکلات باعث بشن دست به انتخاب بزنی از همه مهمتر ..بچه ها نباید آسیب ببینن که اگر احساس کنی تنهایی بهتره باید به خاطر بچه ها....همیشه تنها بمونی ..بچه ها مثل گنج می مونن هرچند که ما قدرشون رو نمی دونیم..من مادرم و این همه افتخار منه دلم می خواد بدونم چند تا از این زنا هنوز مادرند؟    

   + شیرین ; ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٥
comment نظرات ()

این آغاز راه من است و من نمی هراسم

این آغاز راه من است و من نمی هراسم باید برای همه آنچه که دارم با تمام نیرو بجنگم تا از دست نروند برای اصالتم برای اخلاقم برای بزرگ بودنم و برای حفظ آبروی طفل کوچکم باید بجنگم .... از هیچ چیز نمی هراسم نه از فقر ونه از برق پول ...من نمی هراسم از تلالو هوس در نگاه مردکی خام ..نه نمی ترسم ..از صدای وسوسه دوستی نادان نه نمی ترسم ..نگاهم به آن قله بلند است و دلم لبریز از ترانه های عشق که تا رسیدن به آن قله در جاده دلپذیر زندگی آنها را می خوانم  و من این ترانه ها را برای کودکم با عشق می خوانم چه شیرین است طی نمودن جاده ای که تمام عشق است و یاد خدا

   + شیرین ; ٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد